یکی دسته گل واسش دلخوشیه
یکی عادتش برادر کشیه
یکی زاغ مردمو چوب می زنه
یکی از داغ دلش جون می کنه
یه نفر خوابه رو تخت نقره کوب
یکی حیرون روی
دریای جنوب
یکی زندگی رو زیبا می بینه
یکی اما تو خودش بس میشینه ...
آره این رسمه میون آدما
یکی داروغه یکی دارو بشه
نمی شه رسمشونو عوض کنیم
اگه حتی آسمون وارو بشه !!
حالا حرف من با اون دسته ایه
که هنوز عاشقن و یکه سوار
جون هر چی مرده طاقت بیارین
تا بریم با همديگه از اين ديار
شاعر:مجتبی ضعیفی
www.mojtaba.org
+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 23:15  توسط یاسمن
|
سنگین تره بری آخه حرفی نمونده بین ما
یواشکی نگام نکن می خوام برم به نا کجا
بهتره از دلت برم بهتره از سرم بری
من دیگه رفتنی شدم سنگین تره تو هم بری
توی چشام نگا نکن حرفی از عاشقی نزن
دلم نمی سوزه آخه تازه شدی شبیه من
تازه داری شبیه من گر می گیری پای دلت
تازه شبیه من داری تکیه می دی به قاتلت !
من حالا قاتلت شدم دلم می خواد جون بکنی
شبیه من تب کنی و به آب و آتیش بزنی
حتی دیگه مردنتم نمی شه سد راه من
پس بیخودی ضجه نکن اسممو هی صدا نزن
انقده بازی میدمت که از همه جا بمونی
حقته آتیش بگیری حقته تنها بمونی
ارزش نفرین نداری ناله نکن دیگه کرم
سپردمت دست خدا دیره دیگه باید برم ...
توی چشام نگا نکن حرفی از عاشقی نزن
دلم نمی سوزه آخه تازه شدی شبیه من
تازه داری شبیه من گر می گیری پای دلت
تازه شبیه من داری تکیه می دی به قاتلت !
شاعر:مجتبی ضعیفی
www.mojtaba.org
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 23:26  توسط یاسمن
|
همان كوچه معروف
وای از آن شعر، شعر كوچه !
واي از آن شب، شب مهتاب !
واي از شوق ديدار...
حتي در خواب
بي تو بودم...تك و تنها،
دور از همه غمها
با تو اما،
عشق آمد و من رفتم تو رويا...
از غم دوري تو شعر سرودم
شعر كه نه!...
حرف دلم بود كه دگر بار بريدم!
همه اميد به آن لحظه
كه آيي به سراغم...
شوق ديدار تو بود، ديدار نبود!
عطر صد خاطره بود، يار نبود...
يادم آيد كه شبي،
از اين كوچه گذر كردي
شعر خواندي و نوشتي و سفر كردي...
ياد داري كه به من گفتي حذر كن؟
گفتمت با من از اين جاده گذر كن
وای... وای که بی تو
به چه حالی از اين کوچه گذر كردم
دل دادم و دل بستم و... گنه كردم!
تو نداني... تو نداني به چه حالم
مانده ام در پس مرداب دلم
فكر رفتن، يا كه ماندن
گم شده روز و شبم...
گر تو خواهی خبر از عاشق آزرده بگیری،
نفس خسته ي اين دربدر كوچه بگيري
سر این کوچه بیا!
شعر این کوچه بخوان!
شعرهایم همه تقدیم تو باد...
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 23:28  توسط یاسمن
|
مدت ها بدون تو
مدت ها بود باهات حرف نزده بودم...مدت ها بود باهات درد و دل نكرده بودم...مدت ها بود يه بغض غريب گوشه دلم خونه كرده بود و منتظر بود تا دوباره مثل هميشه بدون مقدمه رها بشه اما نمي شد...مدت ها قبل كه فهميدم تنها با تو مي تونم حرف بزنم و غصه هام رو برات بگم ...
حالا از اون وقتا ،مدت ها گذشته...حالا من دوباره بعد از يه عالمه بي وفايي اومدم سراغت...اومدم تا حسابي از خجالتت در بيام...اومدم تا دوباره با آرامشت ،دست بغض فرو خورده رو بگيري و آروم آروم رهاش كني...اومدم سراغت تا بهت بگم كه دوري تو شايد به ظاهر سخت نباشه اما وقتي مدت ها بگذره تازه قشنگي با تو بودن فهميده مي شه...و حالا من فهميدم كه چقدر محتاج دو كلوم درد و دل با توام...دوباره قبولم مي كني؟
با توام! قلب آسموني من
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 23:50  توسط یاسمن
|
نمیدونم این بار از چی بنویسم
از چی بگم...
از عشق نه خسته شدم
از فاصله
از تنهایی
از درد دوری
چقدر سخته
تو این دنیا همه چی سخته
همه چی حتی خنده
خیلی دلم پره
دلم می خواد گریه کنم اما بغضم نمیشکنه
یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه
نفسم بالا نمیاد
دلم می خواد فریاد بزنم
آخه چرا...
من اینجا
تو اونجا
بینمون یه عالمه کوه و دشت و دره و ...
قلبمون ... قلبمون پر از شوق باهم بودن پراز احساس های قشنگ
آه...آه از این همه فاصله
چی میشد ما هم مثل بقیه عاشقا کنار هم بودیم
دلم میخواد هرچی عاشقه که با همن که کنار همنو نفرین کنم
نفرین... نه نمیتونم
چرا باید یعضی ها اینقدر به هم نزدیک باشن که دیگه از دست هم خسته بشن
بعد بعضی ها هم مثل ما دلشون واسه یه لحظه باهم بودن پرپر بشه
دلت بخواد پیشش باشی ولی نتونی
دلت بخواد باهاش حرف بزنی ولی نتونی
دلت بخواد لمسش کنی ولی فاصله نزاره
دیگه نمیتونم بنویسم
اشک توی چشمام حلقه زده
بغض تو گلوم شکسته
آخی چقدر راحت شدم
دلم می خواست این چیزارو واسه یکی بگم
بدجوری رو قلبم سنگینی میکرد
بدجوری دلتنگ بودم
ولی حالا که تونستم درد دلمو بهت بگم راحت شدم خیلی راحت...
دوست دارم حتی اگه فاصله بینمون بیشتر از اینم بشه بازم دوست دارم...
+ نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 1:58  توسط یاسمن
|
ته اين كوچه
ز تاريكي شب ، بن بست است
سر اين كوچه
زدلتنگي مهتاب ، بارانسيت
تن من راهـي نيست
تن من خسته تراز پاييز است
ودراين تاريكي
فقط اميد است
كه نگه داشته مرا توي اين كوچه تنگ
تا ببينم رخ يار
رخ ياري كه به اومي بالم
+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 11:55  توسط یاسمن
|
سلام
اين پست رو نوشتم فقط براي خداحافظي
خواستم بگم ديگه توي وبلاگ چيزي نمينويسم. اميدوارم آفتاب بتونه وبلاگ رو بهتر كنه و حتما خيلي بهتر از من ميتونه اون رو اداره كنه.
پس خدانگهدار
+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 21:41  توسط یاسمن
|
بهانه
گفتی که به احترام دل، باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن
من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل، پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی و که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم با تَرَنّمت روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجۀ بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
(مریم حیدرزاده)
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 21:26  توسط یاسمن
|
چه دلپذيراست
اينکه گناهانمان پيدا نيستند
وگرنه مجبور بوديم
هر روز خودمان را پاک بشوييم
شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم
و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان
شکل مان را دگرگون نمي کنند
چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم
خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 22:1  توسط یاسمن
|
راه ناپايان
قله اي رااز دور
من تماشا كردم
ناگهان در قلبم
عشق بر پا كردم
سايه اش را ديدم
ناگهان ترسيدم
وسعتش را در فكر
در زمان سنجيدم
قامتي گوياداشت ، چهره اي طولاني
بر فراز عشق او ، راه نا پاياني
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 18:15  توسط یاسمن
|